خیلی خوش امدید

هرگونه کپی برداری از مطالب اینجا با هر شیوه و روشی ازاد ومجاز است

تو رسوايي مني
و مرا توان پنهان کردنت نيست
مثل زخمي خون‌ريز
تو خون مني
چگونه پنهانت کنم ؟

چون دريايي خروشان
تو موج مني
چگونه پنهانت کنم ؟

بسان اسبي سرکش
تو شيهه‌ي مني
چگونه پنهانت کنم ؟

چون تپشي هراسان در قلبم
چگونه پنهانت کنم 
و نميرم ؟ 

قاسم حداد شاعر بحريني
مترجم : آرش افشار


برچسب‌ها: شعر, قاسم حداد
+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 13:36  توسط لبخند رویایی  | 

دوستم داشته باش

 

من هیچ‌وقت آنقدر بد نمی‌شوم

که لیاقتم دوست داشتن کسی نباشد

من گربه‌ها را هم دوست دارم

و می‌توانم بفهمم زندگی

هر دوی دوست داشتن و دوست نداشتن است

من فقط می‌خواهم

اندازه‌ی یک سوم

یک چهارم

یک پنجم

یک شیشمِ

عمرم

خوشبخت زندگی کنم

و ده بار

پشت سر هم

قرص ماه را با تو ببینم.

 

سپیده صریحی


برچسب‌ها: شعر, سپیده صریحی
+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 12:56  توسط لبخند رویایی  | 

هيچ کس
او را
که در دوردست ايستاده است
بهتر از من
نمي بيند

و هيچ کس
او را
که در کنارم قدم مي زند
بيش تر از من
گم نمي کند

واهه آرمن


برچسب‌ها: شعر, واهه آرمن
+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 12:35  توسط لبخند رویایی  | 

ابر و مه و خورشيد و فلک گريان است

 

دريا به خروش آمده و طوفان است

 

با سوز و گداز نوحه مي‌خواند باد

زنجير زن دسته‌ي ما باران است

 

شاعر: جلیل صفربیگی


برچسب‌ها: شعر, جلیل صفربیگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 20:0  توسط لبخند رویایی  | 

خوش بـه حال ِ انارها و انجیـرها ...
دلتنگ که می شـوند، مــی تـرکـنــد ...
مهدی اخوان ثالث


برچسب‌ها: شعر, مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 19:59  توسط لبخند رویایی  | 

داد درویشی از سر تمهید

سر قلیان خویش را به مرید

گفت از دوزخ ای نکوکردار

قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد

عِقد گوهر ز دُرج راز آورد

گفت در دوزخ آنچه گردیدم

درکات جحیم را دیدم

آتش هیزم و زغال نبود

اخگری بهر انتقال نبود

هیچکس آتشی نمی افروخت

زآتش خویش هر کسی می سوخت


برچسب‌ها: شعر, صغیر اصفهانی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 19:57  توسط لبخند رویایی  | 

باید شمعِ نامَ‌ت را روشن کنم
تا چلچراغی از سقف آسمان برویَد.

امروز پنج‌شنبه است

باید گیسوانِ خاک را شانه کنم
تا در سرخیِ دامنَ‌م
خاکستر و استخوان پُر شود.

امروز پنج‌شنبه است

باید رؤیاهام را بفروشم
تا برایت سرپناه بسازم.

آه که امروز چه‌قدر کار دارم!

رضا کاظمی


برچسب‌ها: شعر, رضا کاظمی, کتاب, مجموعه ی پابرهنه تا ماه
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 8:8  توسط لبخند رویایی  | 

تا گرمی آغوش تو هست

ایمان نمی آورم

به آغاز فصل سرد.


برچسب‌ها: شعر, حمید امجدی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 20:6  توسط لبخند رویایی  | 

فریاد بزن که کربلا ماتم نیست
میراث حسین، درد و داغ و غم نیست

جان مایه نهضت حسینی این است:
هر کس که به ظلم تن دهد، آدم نیست

رضا اسماعیلی


برچسب‌ها: شعر, رضا اسماعیلی, ناب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 19:25  توسط لبخند رویایی 

حسین

تو کیستی....! که گریه نمودن برای تو

تــنــها عبـادتــیـست که بـاطل نمیشود


برچسب‌ها: شعر, ناب, نمیدونم ازکیه
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 14:21  توسط لبخند رویایی  | 

عاشق شدن پیچیده ام کرد، نه کافرم نه اهل ایمانم
توفان تهران را که یادت هست؟ هر روز تا آن حد پریشانم

باید برایم دام بگذاری، باید بیایم دانه بردارم
آیا رهایی غیر تنهایی ست؟ من در به در دنبال زندانم

برنامه ام بعد از تو تکراری ست، قهوه پس از قهوه پس از قهوه
شاید که پیدایت کنم بین، اَشکال راز آلود فنجانم

من کوه بودم، سخت و پا بر جا، باید بپرسی از قدیمی ها
دیدی چه کردی با دلم زیبا؟ حالا فقط یک ارگ ویرانم

باران شروع شد و چترها وا شد، باران تمام و چترها بسته ست
من مثل چتری "موسمی" هستم، من ماجرایی رو به پایانم

حسین دهلوی


برچسب‌ها: شعر, حسین دهلوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 11:58  توسط لبخند رویایی  | 

ای نسیم صبحدم ، یارم کجاست ؟
غم ز حد بگذشت ، غم‌خوارم کجاست ؟
وقت کارست ای نسیم ، از کار او
گر خبر داری ، بگو دارم کجاست ؟
خواب در چشمم نمی‌آید به شب
آن چراغ چشم بیدارم کجاست ؟
بر در او از برای دیدنی
بارها رفتم ، ولی بارم کجاست ؟
دوست گفت ، آشفته گرد و زار باش
دوستان آشفته و زارم ، کجاست ؟
نیستم آسوده از کارش دمی
یارب ، آن آسوده از کارم کجاست ؟
تا به گوش او رسانم حال خویش
ناله های اوحدی‌وارم کجاست ؟

اوحدی مراغه ای


برچسب‌ها: شعر, اوحدی مراغه ای
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 11:32  توسط لبخند رویایی  | 

روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه
نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه

این چه خورشیدِ غریبی است که با حالِ نزار
پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه

باغبانی است عجب، آن که در آن دشتِ بلا
به خزانی ثمرش رفت، ولی قولش نه

شیرمردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار
دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه

جان من برخیِ «آن مرد» که در شط فرات
تیر در چشمِ ترش رفت، ولی قولش نه

هر طرف می نگری نامِ حسین است و حسین
ای دمش گرم، سرش رفت، ولی قولش نه

حسین جنتی


برچسب‌ها: شعر, حسین جنتی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 11:15  توسط لبخند رویایی  | 

عشق تو را من اختراع کردم

 

تا در زیر باران بدون چتر نباشم

پیام های دروغین از عشق تو برای خودم فرستادم!

 

عشق تو را اختراع کردم،

چونان کسی که در تاریکی

تنها می خواند

تا نترسد . . .

 

شاعر: غاده السمان


برچسب‌ها: شعر, غادة السمان
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 11:3  توسط لبخند رویایی  | 

از دورها

 

دورها می‌آیی

و فقط یک چیز

یک چیز کوچک

در زندگی من جابه جا می‌شود!

 

این که دیگر بدون تو

در هیچ کجا نیستم . . .

 

شاعر: آنتوان دوسنت اگزوپری


برچسب‌ها: شعر, آنتوان دوسنت اگزوپری
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 10:52  توسط لبخند رویایی  | 

همه با آينه گفتم، آري

 

همه با آينه گفتم، که خموشانه مرا مي پاييد

گفتم اي آينه با من تو بگو

چه کسي بال خيالم را چيد؟

چه کسي صندوق جادويي انديشه من غارت کرد؟

چه کسي خرمن رويايي گل هاي مرا داد به باد؟

 

سر انگشت بر آيينه نهادم پرسان

چه کس آخر چه کسي کشت مرا

که نه دستي به مدد از سوي ياري برخاست

نه کسي را خبري شد نه هياهويي در شهر افتاد؟!

 

آينه

اشک بر ديده به تاريکي آغاز غروب

بي صدا بر دلم انگشت نهاد . . .

 

شاعر: سیاوش کسرایی


برچسب‌ها: شعر, سیاوش کسرایی
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 20:3  توسط لبخند رویایی  | 

گاهي، دوستت دارم هات

 

بيهوده و غم انگيز است!

 

همانند دويدن ها

براي جبران گل به خودي . . .

 

شاعر: زانیار برور


برچسب‌ها: شعر, زانیار برور
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 13:17  توسط لبخند رویایی  | 

 آدم شود هر آنکه به اندازه نَمی     

                                     گریــد برای اشـــرف اولاد آدمـــی


                 این اشک ها چه معجزه ها که نمیکند     

                                     بر هر دل شکستۀ آشفته ماتمی

 
                 سرمایۀ قیامت من گریه من است    

                                                             حتی به قطره ای و نه یاقدرشبنمی


                کی میشود که جان بدهی قلب مرده را     

                                             با آن دم خدایی عیسی بن مریمی...  


برچسب‌ها: شعر, احسان بمانی
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 13:13  توسط لبخند رویایی  | 

شل سیلور استاین

و تو آهسته آهسته بلند می شوی

 

و راه می افتی و می روی

و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود

اما آبدیده می شوی و می آموزی

که از جاده های ناشناس نهراسی

از مقصد بی انتها نهراسی

از نرسیدن، نهراسی

و تنها بروی و بروی و بروی . . .

 

از: شل سیلور استاین

 

کامل ترش

 

آدم هميشه دنبال قطعه اي گم شده است

 

گاهي او را مي يابي و مدت كوتاهي در خوشبختي رسیدن به او به سر مي بري

 

و اما گاه او رشد مي كند و از خلاء تو يا حتي خود تو بزرگتر مي شود

 

و ديگر در درونت نمي گنجد آن گاه او بدل به قطعه گم شده يك نفر ديگر مي شود و ... تو را براي جستن دايره خود ترك مي كند

 

گاه نيز تو بزرگ مي شوي و او كوچك باقي مي ماند

 

و روزي ناگهان درمي يابي كه (او) قطعه گم شده ي تو نبود

 

برخي از ما ، ديروز، امروز و هر روز قطعه هايي گمشده بوده ايم

 

گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند

 

گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند

 

برخي رابطه ها ظريفند ، به طوري كه به كوچكترين نسيمي مي شكنند

 

و برخي رابطه ها چنان زمختند كه روح ما را زخمي مي كنند

 

گاه براي يافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم و همه چيز را به كف مي آوريم و اما (او) را از كف مي دهيم

 

گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمي كني تو قطعه گمشده او نيستي تو قدرت تملك او را نداري

 

گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند

 

و گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي بي نياز از قطعه هاي گم شده

 

و آغاز راه برايت دشوار است

 

اين آغاز، اين زايش،‌ برايت سخت دردناك است

 

وداع با دوران كودكي دردناك است

 

كامل شدن دردناك است

 

اما گريزي نيست و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي

 

و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود

 

اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسی

 

از مقصد بي انتها نهراسي

 

از نرسيدن نهراسي

 

و تنها بروي و بروي و بروی...


برچسب‌ها: شل سیلور استاین, شعر, ناب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 11:3  توسط لبخند رویایی  | 

وقتی که حسین را تو "سین" می‌خوانی
در تعزیه، روضه حزین می‌خوانی

یعنی که حماسه را غلط می‌فهمی
وقتی ز کوه، اینچنین می‌خوانی!

رضا اسماعیلی


برچسب‌ها: شعر, رضا اسماعیلی, ناب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 19:15  توسط لبخند رویایی 

بانو رقیه

چند روزی می شود می سوزم اما هیچکس
دردهایم را نمی فهمد در اینجا هیچکس

از سرِ شب عهد کردم با تمام زخمها
جز به بابایم نگویم حرف خود با هیچکس

مثل بابا، مثل عمه، مثل سقا، مثل... نه!
من هم از جایی زمین خوردم که حتی هیچکس

دیگر امشب طاقتم طاق است ای شلاقها
هرچه پیش آید خوش آید یا پدر یا هیچکس

باید از غصه بمیرم، دستهایی مهربان
روزگاری دور من بودند و حالا هیچکس

قول داده می رسد امشب و یا نزدیک صبح
مطمئن باشید دیگر می روم تا هیچکس...

ناله هایم، گریه هایم، زخم پایم، گوشها...
صورتم را هم نبیند صبح فردا هیچکس

من قسم خوردم به این گیسو و این لبهای سرخ
مثل تو بابا نمی آید به دنیا هیچکس

علیرضا لک

 

برچسب‌ها: شعر, علیرضا لک
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 11:12  توسط لبخند رویایی  | 

دلم گرم است می دانم
که فردا باز خورشیدی ،

میان آسمان ، چون نور می آید

شبی می خواندم با مهر

سحر می راندم با ناز

چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که می خواند مرا ، با آنکه میداند گنه کارم

اگر رخ بر بتابانم

دوباره ، می نشید بر سر راهم

دلم را می رباید ، با طنین گرم و زیبایش

که در قاموس پاک کبریایی ، قهر نازیباست

چه زیبا عاشقی را دوست می دارم

دلم گرم است می دانم ، که می داند

بدون لطف او ، تنهای تنهایم

اگر گم کرده ام من راه و رسم بندگی ، اما

دلم گرم است ، می دانم ،

خدای من ، خدایی خوب می داند

و می داند که سائل را نباید دست خالی راند

دلم گرم خداوندی ست

که با دستان من ، گندم برای یاکریم خانه می ریزد

و با دستان مادر کاسه آبی برای قمری تشنه

دلم گرم خداوند کریم خالق نوری ست

که گر لایق بداند

روشنی بخشد ، به کرم کوچکی با نور

دلم گرم خداوند صبور و خالق صبری ست

که شب ها می نشیند در کنارم

تا بیند می رسد آن شب ، که گویم عاشقش هستم

خداوندا ، دعا برآنکه آزار مرا اندیشه می دارد ، نشانم ده

لب و اندیشه و دست مرا ، نیکی عطا فرما

خداوندا ، هر آنکس را که با این واژگان مرگ ، هر شب جمله می سازد

به سر مشق نوشتن از تولد رهنمون فرما

خداوندا ، سعادت را نشانش ده

ز خود خواهی رهایی ده

خداوندا ، مسلمانی عطایش کن

نخشکاند هزاران شاخه زیبای مریم را

نبندد پای زیبای پرستو را

نسوزاند پر پروانه های عاشق گل را

نچیند بال مینا را

قفس آواز بلبل ؟ شرم از این بیداد

شکستن قامت گل ؟ وای من هیهات

دعایت می کنم ای آنکه ویران میکنی دل را

تو هم زین پس ببینی بغض مادر را

هراس و شرم بابا را

بفهمی معنی هم سفره بودن را

ترا ای نیش ، نوشت آرزو دارم

ترا ای زخم بر دل ها

دعایت می کنم روزی بنوشی از طهور ساغر رحمانی هستی

ترا ای آنکه خنجر را به خون صد پرنده آشنا کردی

دعایت می کنم عاشق شوی بر یاکریم و هدهد و مینا

دعایت می کنم ای عهد بشکسته

به یاد آری ، تو پیمان الستی را

دعایت می کنم ای شمع ، در یاد آوری دیگر

رسوم همنشینی با پر پروانه را ، زین پس

تو را ای با سیاهی خو گرفته ، پرده بر افکار

مرا با لعنت و نفرین قراری نیست

دعایت می کنم

آنسان دعایی ، تا تو هم عاشق شوی بر نور

که ظلمت ، معنی نابودن نور است

دعایت می کنم بیگانه با ما

آشنای خوب ما گردی

کلید یک سلام مهربان

قفل لبان بسته ات را باز بگشاید

تو را ای آنکه مرگ شاپرک اندیشه می داری

تماشای پر پروانه ات ، روزی شود روزی

تو را ای مرگ جنگل آرزویت

فرصت زیبای پیوند نهالی آرزو دارم

کویر اندیشه خشکنده سوزان

برایت جاری رود خروشان آرزو دارم

مرا با آرزوی مرگ و نفرین

واژه های سرد و درد آلود ، کاری نیست

تو را ای از خدا ببریده ، ای سرگشته تنها

برایت من خدا را آرزو دارم

برایت ای ز مهر و عشق بیگانه

از این پس طعم خوبی آرزو دارم

برایت ای تو را اندیشه پرواز ها دشمن

هزاران آسمان پر پرنده ، آرزو دارم

ترا در لحظه های تلخ یک سیلی

عطوفت های عیسی آرزو دارم

و وقتی آتش خشمی ترا در کام میگیرد

خلیلی مهر ابراهیم ، گلستانت کند آتش

فروش گوهر زیبای انسان گر نمودی تو

گذشت یوسفی، در روزگار سختی ات را آرزو دارم

به ایامی که سحر ساحران اندیشه سوزان است

عصای دست موسی ، دست عقلت باد

و هنگامی که فتحی هدیه می گردد

به یاد آری که رحمت بر خلایق ، سیره ختم رسولان است

نمازی را که بعد از خواندنش

عشق خدا در سینه نا پیداست

قضایش را به جا آور

تو را در خود فرو رفته

برایت درک آغوش جماعت آرزو دارم

چه باک از آنکه می گوید نخوان ، ساکت ، مگو

وقتی خدایم در اولین دیدار می گوید، بخوان ما را

چه ترس از ظلمت شب ها

به هنگامیکه نور آسمانها و زمین ، آغوش بگشاید

و می گوید ، عزیزم حاجتی داری اگر

اینک بخوان ما را

که من حاجت روا کردن برای بنده ام را، دوست می دارم

دعایت می کنم

روزی بفهمی معنی نا گفتن لب ها ، رضایت نیست

بفهمی از خدا گفتن ، ولیکن مردم آزردن ، عبادت نیست

تو آیا هیچ می دانی خدایم کیست ؟

چنان با من به گرمی او سخن گوید

که گویی جز من او را بنده ای ، در این زمین و آسمانها نیست

هزاران شرم از آن دارم

چنان با او به سردی راز می گویم

که گویی من جز او ، یکصد خدا دارم

چنان با مهر می بخشد

که گاهی آرزوی صد گناه و توبه من دارم

دلم گرم شقایق پرور ، باران سروش ، مهر آیین است

دلم گرم خدای عاشق خوبیست

هلا ای آنکه خواب از چشمها بردی

تو را آرامش شب ها گوارایت

تبسم سوز اخم آیین کین گستر

نهال خنده مهمان لبانت باد

تو ای با مذهب عشاق بیگانه

برایت عاشقی را آرزو دارم

هلا ای آنکه گریاندی مرا تا صبح

برای تو ، هزار و یک شب آرام و پر لبخند ر ا ، من آرزو دارم

تو را ای آرزویت ، قفل بر لب ها

برای تو ، کلید فهم معنای تفاهم آرزو دارم

تو ای با عشق بیگانه

اگر روزی بخوانی رمز بال شاپرک ها را

تو می فهمی ، شکار شاپرک ها ، کار نازیباست

اگر حزن نوای بلبلی را در قفس احساس میکردی

دگر آواز شاد بلبلان را در قفس، باور نمی کردی

اگر ناز نگاه آهوان دشت می دیدی

تفنگت را شکسته ، مهربانی پیشه می کردی

چه لذت صید مرغان رها در پهنه آبی؟

اگر معنای آزادی ، به یاد آری

نم چشمان آن آزرده دل را گر تو می دیدی

نمازت را ادای تازه میکردی

تو ای زیبا ستیز عاشق دوری

تو را زیبا ترین زیبای زیبایان

خدا ر آرزو دارم

نمی دانم دگر باید چه می گفتم

به در گفتم، تمام آنچه در دل بود

بدان امید

شاید بشنود دیوار


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 19:28  توسط لبخند رویایی  | 

دوباره ماه محرّم، دوباره بوی حسین
دوباره بر سر هر كوچه گفت و گوی حسین

بیا به دسته ی ما نوحه ی جنون سر كن
كه می رویم شباشب، به جست و جوی حسین

حسین، وارث كشف و شهود غار حراست
چه های و هوی محمّد، چه های و هوی حسین

نبسته اند به روی حسین، هرگز آب
فرات، آب ننوشید از گلوی حسین

فرات، تشنه ی لب های تفته جوشش بود
فرات، آب شد از شرم، رو به روی حسین

قتیل قبله همیشه به یاد می مانَد
بیا كه مهر نماز است، خاك كوی حسین

چنین كه در دل من ،داغ كربلا جاری ست
شهید می شوم از هُرم آرزوی حسین

طلوع می كند آخر طلیعه ی موعود
مسیر قبله عوض می شود، به سوی حسین

علیرضا قزوه


برچسب‌ها: شعر, علیرضا قزوه
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 19:27  توسط لبخند رویایی  | 

خنجر از پشت می زنند!

 

 

چه دوستان خجالتی دارم،

من . . .

 

شاعر: سپهر میثاقیان


برچسب‌ها: شعر, سپهر میثاقیان
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 19:18  توسط لبخند رویایی  | 

راستی آیا
کودکان کربلا، تکلیفشان تنها
دائما تکرار مشقِ آب! آب!
مشقِ بابا آب بود؟

 

 

قیصر امین پور

 

برچسب‌ها: شعر, قیصر امین پور, ناب
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 19:17  توسط لبخند رویایی  | 

رها شدن بر گرده باد است و

 

با بي‌ثباتي سيماب و ار هوا برآمدن

به اعتماد استقامت بال‌هاي خويش؛

ورنه مساله‌ئي نيست:

پرنده نوپرواز

برآسمان بلند

سرانجام

پر باز مي‌كند.

 

جهان عبوس را به قواره همّت خود بريدن است،

آزادگي را به شهامت آزمودن است و

رهائي را اقبال كردن

حتي اگر زندان

پناه ايمن آشيانه است

و گرم جاي بي‌خيال سينه مادر،

حتي اگر زندان

بالش گرمي است

از بافه عنكبوت و تارك پيله.

رهائي را شايسته بودن است

حتي اگر رهائي

دام باشه و قرقي است

يا معبر پر درد پيكاني

از كماني؛

و گرنه مساله‌ئي نيست:

پرنده نوپرواز

بر آسمان بلند

سرانجام

پر باز مي‌كند.

 

شاعر: احمد شاملو

از مجموعه "دشنه در دیس"


برچسب‌ها: شعر, احمد شاملو
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 19:16  توسط لبخند رویایی  | 

از تو
شبی جا مانده در من
که هرگز صبح نخواهد شد ...

 

عباس حسین نژاد


برچسب‌ها: شعر, عباس حسین نژاد
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 19:2  توسط لبخند رویایی  | 

تنها دو چیز از رنج هایت می رهاند :
عشقی بناهنگام
یا
مرگی بهنگام ...

 

 سیدعلی میرافضلی


برچسب‌ها: شعر, سید علی امیرافضلی
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 19:2  توسط لبخند رویایی  | 

موهایت را پریشان نکن،

افسار زندگی من است که بر باد می رود...

"یوسف مهدوی فر"


برچسب‌ها: شعر, یوسف مهدوی فر
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 19:1  توسط لبخند رویایی  | 

این چشم ها برای که تبخیر می شود؟ 

این حلقه ها برای چه زنجیر می شود؟

پیراهن محرم من را بیاورید

دارد زمان هیئت من دیر می شود

با روضه حسین ُ نفس تازه می کنم

وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

شعر از : رضا جعفری


برچسب‌ها: شعر, رضا جعفری
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 18:58  توسط لبخند رویایی  | 

مطالب قدیمی‌تر