خیلی خوش امدید

هرگونه کپی برداری از مطالب اینجا با هر شیوه و روشی ازاد ومجاز است

قسم به عشق که دروازه‌ی سپیده‌دم است

قسم به دوست که با آفتاب‌ها به هم است

قسم به عشق که زیتونِ باغ‌های شمال

قسم به دوست که خرمایِ نخل‌های بم است

سپس قسم به جنون - این رهاییِ مطلق -

که در طریقتِ عشّاق، اوّلین قدم است

که زیستن تهی از عشق، برزخی‌ست عظیم

که زندگی‌ست به نام ارچه، بدتر از عدم است

مگر نه ماه شب ماست عشق و خود نه مگر

محاق ماه به خیل ستارگان ستم است؟

ببین که وقت جهان بینی است و جان بینی

کنون که آینه ی چشم دوست ، جام جم است


برچسب‌ها: شعر, حسین منزوی
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 10:41  توسط لبخند رویایی 

اگرچه بین من و تو هنوز دیوار است
ولی برای رسیدن بهانه بسیار است

بر آن سریم کزین قصه دست برداریم
مگر عزیز من! این عشق دست بردار است؟

کسی به جز خودم ای خوب من، چه می داند
که از تو، از تو بریدن چقدر دشوار است

مخواه مصلحت اندیش و منطقی باشم
نمی شود به خدا، پای عشق در کار است

تو از سلاله ی سوداگران کشمیری
که شال ناز تو را شاعری خریدار است

در آستانه ی رفتن، در امتداد غروب
دعای من به تو تنها خدانگهدار است

کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد
که در گزینش این انتخاب ناچار است

همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد
برای خاطره هایی که زیر آوار است

محمد سلمانی


برچسب‌ها: شعر, محمد سلمانی
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 22:6  توسط لبخند رویایی 

برای عاشق شدن

...
نه!همیشه برای عاشق شدن
به دنبال باران وبهار وبابونه نباش!
گاهی....در انتهای خارهای یک کاکتوس
به غنچه ای میرسی
که ماه را بر لبانت می نشاند


برچسب‌ها: شعر, گروس عبدالملکیان
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 10:37  توسط لبخند رویایی 

به جرم ِ عشق ِ تو گر مي زنند بر دارم
گمان مبر که ز عشق ِ تو دست بردارم..

"قاآنی"


برچسب‌ها: شعر, قاآنی
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 9:12  توسط لبخند رویایی 

باد،

 

پرده ها را آرام تکان می دهد

و ما

بچه های خوش باور،

لبریز از اضطراب و امید،

زوایای نیمه روشن را به هم نشان می دهیم!

 

درختان سبزند و

ماشین ها و گنجشکها،

بلند بلند چیزی می گویند!

 

این جا نیز،

حرفی به ارزش یک لیوان آب خنک،

به دست دلی نمی رسد!

 

باید برگردیم!

باید به جایی برگردیم که رنگ دامنه هایش،

تسکین بخش اندوه بی پایانمان باشد!

 

به جایی که چون خاشاک های پوسیده،

از لابه لای شاخه های سرسخت تر،

به خاک جارو شده رسوب کنیم!

 

باد،

ما را خواهد برد!

 

خواهد برد و باران،

به خاک تبدیلمان خواهد کرد!

 

به خاکی که طلاست

و مرگ را غیر قابل تغییر ساخته است!

 

خاک،

خاک گس ِ حسادت و حیات . . .

 

شاعر: حسین پناهی

 


برچسب‌ها: شعر, حسین پناهی
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 0:10  توسط لبخند رویایی 

داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام

همسفر بادها، رفته ام از یادها

فاصله ای نیست تا لحظه ویرانی ام

خوب، نه آن گونه خوب، تا به بهشتم بری

بد، نه بدانگونه بد، تا که بسوزانی ام

سایه اهریمن است یا شبحی از من است

این که نفس می کشد در من پنهانی ام

کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد

آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام

در شب غربت مپرس حال خراب مرا

یکسره طوفانی ام، یکسره بارانی ام

محمد رضا ترکی


برچسب‌ها: شعر, محمد رضا ترکی
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 12:44  توسط لبخند رویایی  | 

 

حتی هر نقطه‌ای، چین و چروکی

قیافه ناخن‌هایمان

موهای زایدمان حتی

همه‌ی این‌ها را دوست دارم

همه چیز را دوست دارم

همه چیز را

همه چیز را

 

«رینکو کاوایوچی»

کپی شده از خنده های صورتی

http://havijebanafsh.blogfa.com/


برچسب‌ها: شعر, رینکو کاوایوچی, ناب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 11:17  توسط لبخند رویایی  | 

حرف که می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
می خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات دسته کبوتران سفیدی
که به یکباره پرواز می کنند.
تو را دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می شود
تو را دوست دارم
چون آخرین بسته سیگاری در تبعید.
تو نیستی
و هنوز مورچه ها
شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما
در شب دیده می شود
عزیزم!
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
از ریل خارج نمی شود.
و من
گوزنی که می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد...
"رضا بروسان"


برچسب‌ها: شعر, رضا بروسان
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 0:55  توسط لبخند رویایی  | 

سخن عشـق ِ تو بی آن که برآید به زبـانم

رنگ ِ رخسـاره خبر می دهد از سرِّ نهـانم

گـاه گویم که بنالـم ز پریشانی حـالم

بـاز گویم که عیانست چه حاجت ب بیـانم...


برچسب‌ها: شعر, سعدی
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 9:11  توسط لبخند رویایی  | 

دلم را که مرور می کنم،
تمام آن
از آنِ توست
نقطه ای،
از آنِ خودم.
بر آن نقطه هم
میخ میکوبم و
قابِ عکسِ تو را
می آویزم...
"ایمان سمرقندی"


برچسب‌ها: شعر, ایمان سمرقندی
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 20:55  توسط لبخند رویایی  | 

جنونم را پاياني نيست
عقلم را نيز
حماقت هاي بسيارم را نهايتي نيست
اي مردي که بي پروايي ام 
خشمگينت مي کند
اي که از بي پروايي گلها
برمي آشوبي
اين منم
از روزي که زاده شدم
زنانگي ام کوبنده
و احساساتم سوزنده است
تندرها
بر کرانه هايم فرود مي آيند
اين منم
از روزي که عاشق شدم
بادبانهايم رها
گيسوانم رها
رگهايم ، باز باز
رودهايم ، تمام سدها را  در هم مي شکنند
در برابر گردبادم
هراسان و متعجب نايست
من زنم
زني که هيچ مرزي را بر نمي تابد

سعاد الصباح 
مترجم : وحيد اميري


برچسب‌ها: شعر, سعاد الصباح
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 10:14  توسط لبخند رویایی 

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما بی‌خبر شدیم که دیدیم حسن او
او خود ز حال بی‌خبر ما خبر نداشت
ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت
گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت
وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت
گفتند خرم است شبستان وصل او
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت
گفتم که بر پرم سوی بام سرای او
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت
خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت


برچسب‌ها: شعر, خاقانی
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 10:11  توسط لبخند رویایی 

زیبا هوای حوصله ابریست

زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم

تا رود آفتاب بشوید

دلتنگی مرا

 

زیبا

هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

در تندباد عشق نلرزد

 

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

احساس می کنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

 

زیبا

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم

 

زیبا

کنار حوصله ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ی عشق

بنشان مرا به منظره ی باران

بنشان مرا به منظره ی رویش

من سبز می شوم

 

زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

بچرخانم

بر حول این مدار

 

زیبا

زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا...!


برچسب‌ها: شعر, محمدرضا عبدالملکیان
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 10:3  توسط لبخند رویایی 

گاه آن کس که درین دیر مکان می خواهد
یک گنهکار فراریست امان می خواهد

گاه آن کس که به رفتن چمدان می بندد
رفتنی نیست، دو چشم نگران می خواهد

قصه ی دست من و موی تو هم طولانیست
وصف آن بیشتر از عمر زمان می خواهد

عاشقی بار کمی نیست کمر می شکند
خود کشی کار کمی نیست توان می خواهد

چشم من گاه در آیینه تو را می بیند
هر که هر چیز که گم کرده همان می خواهد

این که هر کار کنم باز کمت دارم را
عقل پنهان شده و قلب عیان می خواهد

بر سر عهد گران هستم و تنها ماندم
کار سختیست ولی قلب چنان می خواهد

آرش شهیرپور


برچسب‌ها: شعر, آرش شهیرپور
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 9:47  توسط لبخند رویایی 

تو نیز برگ کوچکی بودی

 

باد زندگی تو را پیش من آورد

نخست ندیدمت

نمیدانستم که با من گام بر میداری

تا اینکه ریشه های تو

در سینه ام فرو رفتند

و رشته های خونم را بهم بستند

از دهان من حرف زدند

با من چوانه زدند

 

شاعر: پابلو نرودا


برچسب‌ها: شعر, پابلو نرودا
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 9:46  توسط لبخند رویایی  | 

عنکبوت را به عنوان هنرمند

 

هرگز درنیافته اند

هر چند نازک آرایی اش را

در همه جا گواهند

کنار هر جارو و زیر هر پل

در هر سرزمین خدا

ای فرزند از یاد رفتۀ نبوغ

من می فشارم دستت را.


برچسب‌ها: شعر, امیلی دیکنسون
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 9:27  توسط لبخند رویایی 

پیله

 

 

پروانه نشدم

اما

پیراهنِ ابریشمیِ قشنگی شد

برای تو

پیلهء تنهایی من...!

 

:::

 

دروغ

 

به همه گفته ام:

تو   بر می گردی!

نگران نباش؛

دروغِ مصلحتی که گناه نیست...!

 

:::

 

کوچه

 

سالهاست گم شده ام

در آن کوچه

که روزگاری

به خانه ی تو ختم می شد

حالا

به دلتنگیِ من...!

 

:::

 

امان از گره های کور...!

چرا باز نمی شود

بندِ دلم

از انگشتِ اشاره ات...!؟

 

:::

 

به درد نخور

 

مثل گیره ای روی طنابِ رخت

با چنگ و دندان

نگه ات داشته ام  تا نروی!

تو را باد ببرد

من، به دردِ هیچ کس نمی خورم...!

 

از: امیر علیزاده


برچسب‌ها: شعر, امیر علیزاده
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 9:25  توسط لبخند رویایی 

خبرم رسيده امشب ، که نگار خواهي آمد 
سر من فداي راهي که سوار خواهي آمد

به لبم رسيده جانم ، تو بيا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم ، به چه کار خواهي آمد ؟

غم و قصه ي فراقت بکُشد چنان که دانم
اگرم چو بخت روزي به کنار خواهي آمد

منم و دلي و آهي ره تو درون اين دل
مرو ايمن اندر اين ره ، که فگار خواهي آمد

همه آهوان صحرا سر خود گرفته بر کف
به اميد آن که روزي به شکار خواهي آمد

کششي که عشق دارد نگذاردت بدينسان
به جنازه گر نيايي ، به مزار خواهي آمد 

به يک آمدن ربودي ، دل و دين و جان خسرو
چه شود اگر بدين سان دو سه بار خواهي آمد

اميرخسرو دهلوي


برچسب‌ها: شعر, اميرخسرو دهلوي
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 0:16  توسط لبخند رویایی 

چه شود به چهره زرد من نظری برای خدا کنی؟
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را، تو مهی و جان جهان تو را 
ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقد و گر ستم، بود آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی
همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیاله ما که خون به دل شکسته ما کنی
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی
تو که هاتف از برش این زمان، روی ملامت بیکران
قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی


برچسب‌ها: شعر, هاتف اصفهانی
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 11:36  توسط لبخند رویایی  | 

گوشواره‌ای را می‌مانم عاریه

 

دلنگ دلنگ

آویزان دنیا

آویزان حضوری بی‌ دغدغه

آویزان سایه‌ای بی‌ اسم

آویزان بودنی با نامِ مستعارِ زندگی‌

 

به زانو درآمده‌ای تنها

بی‌ لنگه

عاریه

 

شاعر: نیکی فیروزکوهی


برچسب‌ها: شعر, نیکی فیروزکوهی
+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 9:45  توسط لبخند رویایی  | 

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ
ﮐﺎﺵ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﮔﻨﺠﻪ ﺍﯼ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻗﻔﻞ ﮐﻨﻢ
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﻳﮏ ﮔﻨﺠﻪ ﺧﺎﻟﯽ ...
ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﻢ
ﺟﺎﯼ ﺳﺮﻡ ﭼﻨﺎﺭﯼ ﺑﮑﺎﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻴﺮﻡ ...

 

ناظم حکمت


برچسب‌ها: شعر, ناظم حکمت
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 9:12  توسط لبخند رویایی 

تو در ضمیر منی

چگونه از تو گریزم

که ناگزیر منی؟

تمامی هستی ام از توست

سرفرازی نیز

مرا ز هر دو جهان، جمله بی نیازی نیز

به روز حادثه تنها

تو دستگیر منی.

 


برچسب‌ها: شعر, حمید مصدق
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 19:45  توسط لبخند رویایی 

گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم

 آن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری...

 

برچسب‌ها: شعر, سعدی, ناب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 11:57  توسط لبخند رویایی 

قرار نيست تا ابد اين‌جا بمانيم
اين‌قدر به ابرها فکر نکن
بلندشو 
بلندشو اين تختخواب را به قايق بدل کنيم
از پيراهن‌هاي سفيد تو بادبان خوبي مي‌شود درست کرد
مي‌دانم دريا دور است
و ساختن قايق کار ما نيست
با اين‌همه بلند شو
تا به خيالي بودن اين بازي پي ببريم
عمرمان تمام شده از اين‌جا رفته‌ايم
قرار نيست تا ابد اين‌جا بمانيم 

رسول يونان


برچسب‌ها: شعر, رسول یونان
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 9:28  توسط لبخند رویایی 

تا می خواهم شعله ور شوم
عشق تو چون باد
خاموشم می کند
شعله ور که می شوم
عشق تو چون باد می وزد
و شعله ور ترم می کند 

شیرکو بیکس


برچسب‌ها: شعر, شیرکو بیکس
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 9:24  توسط لبخند رویایی 

هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار

هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است 
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگر چه می‌گذریم از کنار هم آرام 
شما ز من متنفر، من از شما بیزار

به مسجد آمدم و نا امید برگشتم 
دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده 
اذان مرده و دل‌های از خدا بیزار

به خانه‌ام بروم؟! خانه از سکوت پر است 
سکوت می‌کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

فاضل نظری


برچسب‌ها: شعر, فاضل نظری
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 9:22  توسط لبخند رویایی 

یک عالمه کار

روی زمین مانده است

 

بی خیال همه

مینشینم

به تو فکر میکنم!

دوباره عاشقت میشوم...


برچسب‌ها: شعر, سمیرا منفرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 9:16  توسط لبخند رویایی 

نه زبان هم را می فهمیم

نه نگاه هم را می بینیم

تنها وجه اشتراک ما

وجه رایج کشور است     

  سینا بهمنش


برچسب‌ها: شعر, سینا بهمنش, ناب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 8:34  توسط لبخند رویایی 

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وآنکه سوگند خورم ، جز بسر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
وآنکه جانها بسحر نعره زنانند ازو
وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟
جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!
این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟
پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود
وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟
" مولانا "


برچسب‌ها: شعر, مولانا, مولوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 5:33  توسط لبخند رویایی  | 

تو،
رنگ می‌دهی
به لباسی که می‌پوشی.
بُو می‌دهی
به عطری که می‌زنی.
معنا می‌دهی
به کلمه‌های بی‌ربطی كه،
شعـرهای من می‌شـوند…!

                                 ساره دستاران


برچسب‌ها: شعر, ساره دستاران
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 5:31  توسط لبخند رویایی  | 

مطالب قدیمی‌تر