خیلی خوش امدید

هرگونه کپی برداری از مطالب اینجا با هر شیوه و روشی ازاد ومجاز است

بازوهاي تان را نمي خواهم
شانه هايتان را نمي خواهم
من خودم را دارم
شما خودتان را داريد
بگذاريم همه چيز همين طور بماند
من در خانه اي قديمي زندگي مي کنم
جايي که هيچ چيز فرياد پيروزي سر نمي دهد
و تاريخ نمي خواند
جايي که هيچ چيز گلي نمي کارد
گاهي ساعتم ميافتد پايين
گاهي خورشيد من به تانک آتش گرفته اي مي ماند
من ارتش هايتان را
نمي خواهم
يا
بوسه تان را
يا
مرگ تان را
من خودم
آنها را دارم
دستهايم بازو دارند
بازوهايم شانه
شانه هايم مرا
من خودم را دارم
شما زماني مرا داريد که مرا ببينيد
ولي من دوست ندارم که شما مرا ببينيد

دوست ندارم که ببينيد
چشم در سر دارم
و مي توانم راه بروم
و نمي خواهم پرسشهاي تان را پاسخ دهم
نمي خواهم سرگرم تان کنم
نمي خواهم که سرگرمم کنيد
يا ناخوشم کنيد
يا سخني بگوييد
نمي خواهم دوست تان بدارم
نمي خواهم نجات تان بدهم

بازوهايتان را نمي خواهم
شانه هايتان را نمي خواهم
من خودم را دارم
شما خودتان را داريد

بگذاريم همه چيز همين طور بماند

چارلز بوکوفسکي


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, ناب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 16:14  توسط لبخند رویایی  | 

من با استعداد بودم، یعنی هستم.
بعضی وقت‌ها به دست‌هایم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم یا یک چیز دیگر.
ولی دست‌هایم چه کار کرده اند ؟
یک جایم را خارانده‌اند، چک نوشته ‌اند، بند کفش بسته‌ اند، سیفون کشیده‌اند ...
دست‌هایم را حرام کرده‌ام.
همین‌طور ذهنم را ...

چارلز بوکوفسکی.


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1392ساعت 4:48  توسط لبخند رویایی 

برخی از مردم هیچگاه کارهای دیوانه وار انجام نمی دهند. چه زندگی بشدت ناخوشایندی باید داشته باشند. 


- چارلز بوکوفسکی 


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, ناب, سخن, نقل قول از دیگران, سخن ناب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1392ساعت 21:36  توسط لبخند رویایی 

یک عشق خیلی کوچک بدک نیست
با یک زندگی خیلی کوچک
چیزی که مهم است
بر دیوارها انتظار کشیدن است
من برای همین زاده شدم
زاده شدم تا در خیابان های مردگان گل سرخ بفروشم.

چارلز بوکفسکی


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, شعر
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 12:15  توسط لبخند رویایی 

زماني که براي خود مشروب ميريختم ، انديشيدم 
که مشکل مشروبات الکلي در اين است 
زماني که اتفاق بدي ميفتد 
مينوشي تا فراموش کني 
زماني که اتفاق خوبي ميفتد 
مينوشي تا جشن بگيري
و زماني که هيچ اتفاقي نيفتاده 
مينوشي تا اتفاقي بيفتد

چارلز بوکوفسکي


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, شعر
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1392ساعت 13:52  توسط لبخند رویایی  | 

همین هم واقعا مهم است:

تا احساس‌هایت را کنترل بکنی،

حتا بهتر از اصلاح است یا

پختن لوبیا با سیر.

همین‌قدر کم می‌توانیم

با شجاعت ِ دانش‌مان انجام بدهیم

و البته جنون و وحشت ِ

آگاهی هم هست

که یک بخش‌هایی را توی وجود تو

مثل ساعتی از هم می‌پاشاند که

با از کار افتادن

مرده.

اما الان

زیر پیراهن من تیک و تاک می‌کند

و لوبیاها را با قاشق هم می‌زنی

و عشقی مرده، و عشقی رفته،

و عشقی دیگر...

آه! عشق‌هایی زیاد مثل لوبیاها

آره. حالا غمگین آن‌ها را

بشمار، غمگین

با احساس‌هایی روی این شعله،

خودت را آرام کن.


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 10:58  توسط لبخند رویایی  | 

کتاب های بسیاری خوانده بود

داستان های بی پایان دلهره

ترس ، تنهایی ، عشق

اما خود

هرگز هیچ عشقی را تجربه نکرده بود

برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, شعر
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 19:52  توسط لبخند رویایی  | 

شايد باور نکني  
ولي آدم هائي هستند  
که زندگيشان  
بي کمترين رنج و پريشاني  
مي گذرد 
خوب لباس مي پوشند 
خوب مي خورند 
خوب مي خوابند  
از زندگي خانوادگي شان راضي اند 
البته بعضي وقتها غمگين مي شوند 
ولي اثري بر زندگي شان نمي گذارد  
هميشه حال شان خوب است  
و مرگ شان 
مرگي است راحت در ميانه ي خواب  

شايد باور نکني 
ولي اين جور آدمها وجود دارند 
ولي من از آن ها نيستم 
نه ، من هرگز از آن ها نيستم 
من حتي هيچ نوع نزديکي به زندگي آن ها ندارم 
ولي آن ها آن جايند  
و من اينجا 

چارلز بوکوفسکي


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, شعر, ناب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 19:40  توسط لبخند رویایی  | 

عوض کردنِ مدامِ کانالای تلویزیون !

قیافه هایی رُ می بینی که هیچ کدوم واقعی نیستن !

با یه وحشتِ واقعی شاخ به شاخی !

بجنب !

بجنب !

بیشتر !

کمتر !

صورتا بهت فرمون می دن !

اونا رُ با چی پر کردن ؟

چه جوری جا شدن تو اون شیشه ؟

کی چپوندنتشون اون تو ؟

چیزی نیست ؟

تو این دنیا

این دنیا...

اینا مردمِ من نیستن

مردماى من کجا رفتن ؟

 

از چارلز بوکوفسکی

ترجمه یغما گلرویی


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, شعر, یغما گلرویی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 23:59  توسط لبخند رویایی  | 

هوای خوب
مثل
زن خوب است
همیشه نیست
زمانی که هم است
دیرپا نیست.

مرد اما
پایدار تر است.
اگر بد باشد
می تواند مدت ها بد بماند
و اگر خوب باشد
به این زودی بد نمی شود.

اما زن عوض می شود
با
بچه
سن
رژیم
س ک س
حرف
ماه
بود و نبود آفتاب
وقت خوش.

زن را باید پرستاری کرد
با عشق.
حال آن که مرد
می تواند نیرومند تر شود
اگر به او نفرت بورزند.


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 0:0  توسط لبخند رویایی  | 

معرفی چارلز بوکفسکی+ نمونه شعر

معرفی چارلز بوکفسکی+ نمونه شعر
سبک نوشتاری ایجاز گونه بوکفسکی اغلب با همینگوی مقایسه می‌شود، بوکفسکی در داستان «کلاس» به شوخی اذعان می‌کند که آن را از...
 
معرفی شعر پست مدرن
چارلز بوکفسکی (1994-1920)
چارلز بوکفسکی در آندرناخ آلمان متولد شد و در سه سالگی به آمریکا رفت. او در لس آنجلس بزرگ شد و در همانجا سال ها در سرویس پستی ایالات متحده مشغول به کار بود. اشعار بوکفسکی اگرچه حاکی از وجوه اعترافی و فضای تیره و تار اگزیستانسیالیستی شعر بیت و نیز لحن آمریکایی است اما او به صراحت، وجه شهودی و شمن باوری در خدمت شعر غنایی پانسیونی را رد می‌کند.
 
بعضی از آثار او عبارتند از:
روزها می‌گریزند مثل اسب های وحشی بر روی تپه ها(1969)
مرغ مینا برایم آرزوی موفقیت دارد(1972)
سوختن در آب، غرق شدن در شعله (اشعار73-1955)
عشق سگی است از جهنم (1977)
جنگ تا ابد؛ اشعار 66-1946(1988)
واپسین شب اشعار زمین (1992)
او همچنین به عنوان یک رمان نویس و نویسنده داستان های کوتاه نیز شناخته شده است.
بوکفسکی در ابتدای کارش شعرهای روایی- اتوبیوگرافی می‌نوشت. جولین اسمیت منتقد درباره کارهای او اینگونه می‌نویسد: «بوکفسکی از جان فانته این ایده را گرفته که خیابان های لس آنجلس( نه هالیوود) یک جهان داستانی واقعی را عیان می‌کند و از سلین نیز مردم گریزی افراطی را وام گرفته است. اما ارنست همینگوی (تاثیرگذارترین مدرنیست) او را صاحب نقش مردی یکه تاز، یک ماتریال اگزیستانسیالیست و یک تجربه گرا که به سوی لحن آمریکایی یورش می‌برد، نموده است».
سبک نوشتاری ایجاز گونه بوکفسکی اغلب با همینگوی مقایسه می‌شود، بوکفسکی در داستان «کلاس» به شوخی اذعان می‌کند که آن را از هنری چیناسکی وام گرفته است، نمونه های داستانی بوکفسکی در بسیاری از موارد همینگوی پیر را کنار می‌گذارد.
یک منتقد در شعر «افقی» بوکفسکی به طور مشخص این ویژگی پست مدرن را (یعنی رد وجوه متافیزیکی که خود را به صورت تمایلات نفسانی بروز می‌دهد) نشان می‌دهد.
نوشته های بوکفسکی در اروپا فوق‌العاده عامه پسند است. شاید به واسطه این ویژگی «ضد ادبی» کار او در آمریکا به ندرت موضوع پژوهشی می‌شود.
بوکفسکی همچنین فیلنامه فیلم «Barfly» اثر باربت شرودر را نیز نوشته است.
 
«من مرده ام اما می‌دونم مرده ها اینجوری نیستن»مرده ها می‌تونن بخوابن
اونا نمی‌تونن بلند شن و از جا بپرن
اونا زن ندارن.
چره سفیدش
مثل یه گُل
از تو یه پنجره بسته بالا میاد و 
منو نگاه می‌کنه.
پرده یه سیگار می‌کشه
و یه شب پره می‌میره
تو تصادف بزرگراه
همونطوری که من سایه دستهام رو
وارسی می‌کنم.
یه جغد، واسه من زنگ می‌زنه
به اندازه یه ساعت کودک
بیا بیا
می‌گه مث اورشلیم که هل داده می‌شه
پایین سمت راهروهای تو در توی کثیف.
گراسِ پنج صَبح توی دماغه
توی سو صدای هواپیماهای جنگی و دره ها
توی نور متجاوزی که پرورش می‌ده
پرنده های فاشیست رو.
لامپ رو خاموش می‌کنم و رختخوابم رو میارم
کنار اون، فکر می‌کنم من اونجام
صدای نامفهوم یه تشکر سرخ فام
همونطوری که پاهام رو می‌کشم
تو طول تابوت
می‌پرم تو و شناکنان دور می‌شم از 
غوک ها و بخت ها
 
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
منبع: ماهنامه نسیم هراز/ شماره 42/ علی قنبری


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, شعر, معرفی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 23:52  توسط لبخند رویایی  | 

تمومِ هم سایه ها فکر می کنن

ما ديوانه ییم !

ما هم فکر می کنیم اونا

ديوونه اّ ن !

هم ما وُ هم اونا

درست فکر مي کنیم !

 

از چارلز بوکوفسکی

ترجمه یغما گلرویی


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, شعر, یغما گلرویی
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 23:56  توسط لبخند رویایی  | 

 لبخندی که هیچ وقت از یادم نمیره "

ما چند تا ماهی قرمز داشتیم

و اونا توی کاسه، روی میزتبیان زنجان

کنار پرده‌ی کلُفتی که پنجره رو می‌پوشوند

می‌چرخیدن و می‌چرخیدن.

مادرم همیشه لبخند می‌زد

و از ما می‌خواست که شاد باشیم.

به من می‌گفت:

" خوشحال باش هنری! "

اون راست می‌گفت: اگه می‌تونین، بهتره که شاد باشین.

اما پدرم همیشه

من و مادرم رو

چند بار تو هفته کتک می‌زد،

وقتی که یه چیزی از توی هیکل صد و هشتاد و پنج سانتی ش

با خشم به جوش می‌اومد،

و اون نمی‌تونست بفهمه

اون چیه که از درون داره بهش حمله می‌کنه.

ماهی‌های بیچاره...

مادرم می‌خواست که شاد باشه،

دو یا سه بار تو هفته کتک می‌خورد

و به من می‌گفت که شاد باشم:

" هنری، بخند!

تو چرا هیچ وقت نمی‌خندی؟ "

بعد خودش لبخند می‌زد

تا به من نشون بده چطوری بخندم،

و اون لبخند

غمگین‌ترین لبخندی بود که تا اون موقع دیده بودم.

یه روز ماهی‌ای قرمز مُردن،

هر پنج تاشون مُردن،

همه اومدن رو آب و از پهلو شناور شدن

هنوز چشاشون باز بود

و وقتی پدرم به خونه برگشت،

اونا رو پرت کرد طرف گربه،

رو کف آشپزخونه.

ما داشتیم تماشا می‌کردیم

و مادرم لبخند می‌زد.

«چارلز بوكوفسكي »

" A Smile to Remember "

We had goldfish

And they circled around and around

In the bowl on the table

Near the heavy drapes

Covering the picture window and

My mother, always smiling, wanting us all

To be happy

Told me: Be happy Henry

And she was right

It's better to be happy, if you can

But my father continued to beat her

And me several times a week while

Raging inside his 6-foot-two frame

Because he couldn't understand

What was attacking him from within

My mother, poor fish

Wanting to be happy

Beaten two or three times a week

Telling me to be happy

Henry, smile

Why don't you ever smile

And then she would smile

To show me how

And it was the saddest smile

I ever saw

One day the goldfish died

All five of them

They floated on the water, on their sides

Their eyes still open

And when my father got home

He threw them on the cat

There on the kitchen floor

And we watched

As my mother smiled

" Charles Bukowski "


مليحه بهارلو/گردآوری :گروه ادبیات تبیان زنجان



برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, شعر
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 0:4  توسط لبخند رویایی  | 

بعضی صبح ها
که از خواب پا میشی
با خودت فکر میکنی
''نمیتونم از پسش بر بیام''
و بعد
تو دلت میخندی
چون یاد تمام صبح هایی میوفتی که این فکر رو داشتی!

چارلز بوکوفسکی


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, ناب, سخن, نقل قول از دیگران, سخن ناب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 17:47  توسط لبخند رویایی  | 

سگی که تو ظلِ تابستون

یکه وُ تنها

روی پیاده روی داغ پرسه میزنه

قدرت دّه هزار تا خدا رُ داره !

مگه نه ؟

------------------------------

شعر می گم،

نگرون می شم،

لب خند می زنم،

قاه قاه می خندمُ می خوابم!

عینهو خیلی آدما

تا یه زمونی ادامه می دم!

مثِ همه

بعضی وقتا خوش دارم همه رُ بغل کنمُ

بشون بگم

لعنت به این همه بلا که سر خودمون آوردیم!

ما خوبُ نترسیم !

بعضی وقتا خود خواهیم !

 

هم دیگرونُ می کشیم ، هم خودمونو !

ما مُردیم !

به دنیا اومدیم تا بکشیمُ بمیریم !

زار بزنیم تو اتاقای تاریک !

عشق بازی کنیم تو اتاقای تاریک...

صبر کنیم ،

صبر کنیم ،

صبر کنیم...

ما انسانیم

نه بیشتر از این !


---------------------------------------



ساعت یکُ نیمِ صُبه !

تو ایوونِ طبقه ی دوم نشسته‌مُ

شهرُ نگاه می‌کنم...

می‌تونست بدتر از این باشه!

 

نیازی نیست کارِ بزرگی بکنیم !

شوق کارای کوچیکه که حسِ خوبی بهمون می ده وُ

حسای بدُ ازمون می گیره !

بعضی وقتا سرنوشت

امون نمی ده به کاری که دوس داریم برسیم!

پس بایس سرِ سرنوشت کلاه بذاریم !

 

بایس با خدا تا کرد !

اون خوش داره با چزوندنِ ما کیفور بشه !

خوش داره باهامون ور بره وُ

آزمایشمون کنه !

عِش می کنه از این که بِمون بگه ضعیفُ احمقیمُ

کلکمون کنده س !

 

خدا عاشقِ اسباب بازیِ وُ

ما هم اسباب بازیاشیم !

 

هنو رو اِیوونمُ یه پرنده

رو درخت رو به رویی که تو تاریکی پنهونه

عاشقونه می خونه !

 

اون یه بُلبُله وُ من

عاشق بُلبُلم!

 

اداشُ درمیارمُ منتظر می شم...

جوابمُ می ده !

می‌خندم!

شاد کردنِ یه آدمِ زنده آسونه !

 

بارون می گیره وُ‌

یه قطرشُ داغی پوستمُ حس می کنه !

 

خوابُ بیدار

روی یه صندلی تاشو نشسته‌مُ

پاهام رو نرده های اِیوونه !

بلبلِ دوباره

آوازی رُ که تو روز شنیده می خونه !

 

اینا تمومِ کاراییِ که ما پیرا

واسه سرگرم شدن می‌کنیم !

شنبه شبا

به خدا می‌خندیم ،

به حسابای قدیمی ‌می‌رسیم،

وقتی چشمک چراغای شهر چشمک حواله مون می کننُ

بلبلا از رو درختا چش می دوزن به ما جوون می شیم !

دنیا هم از این بالا

به همون خوبیِ که همیشه بوده !

----------




برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, شعر, یغما گلرویی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 23:56  توسط لبخند رویایی  | 

روزی می‌رسد که آدم دست به خودکشی می‌زند، نه این‌که یک تیغ بردارد رگش را بزند. نه! قیدِ احساس‌اش را می‌زند.


چارلز بوکوفسکی


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, ناب, سخن, نقل قول از دیگران, سخن ناب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 9:39  توسط لبخند رویایی  | 

غریبه ها
شاید باور نکنید
اما آدم هایی پیدا می شوند 
که بی هیچ غمی
یا اضطرابی
زندگی می کنند.
خوب می پوشند
خوب می خورند
خوب می خوابند
از زندگی خانوادگی لذت می برند.
گاهی غمگین می شوند
ولی 
خم به ابرو نمی آورند
و غالبا حالشان خوب است
و موقع مردن 
آسان می میرند
معمولا در خواب
لب چشمه

چارلز بوکوفسکی


برچسب‌ها: شعر, چارلز بوکوفسکی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 16:9  توسط لبخند رویایی  | 

 بیشتر آدم‌های دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند.

 آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند.
                                                                  "عامه پسند ــ چارلز بوکوفسکی"


برچسب‌ها: کتاب, جمله, عامه پسند ـ, چارلز بوکوفسکی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 10:34  توسط لبخند رویایی  | 

من در خانه ای قدیمی زندگی میکنم
جایی که هیچ چیز فریاد پیروزی سر نمیدهد
و تاریخ نمیخواند
جایی که هیچ چیز گلی نمی کارد
گاهی ساعتم میافتد پایین
...گاهی خورشید من به تانک آتش گرفته ای میماند
من ارتشهایتان را
نمیخواهم
یا
بوسه تان را
یا
مرگتان را
من خودم
آنها را دارم
دستهایم بازو دارند
بازوهایم شانه
شانه هایم مرا
من خودم را دارم
شما زمانی مرا دارید که مرا ببینید
ولی من دوست ندارم که شما مرا ببینید

دوست ندارم که ببینید
چشم در سر دارم
و می توانم راه بروم
و نمی خواهم پرسشهایتان را پاسخ دهم
نمی خواهم سرگرمتان کنم
نمیخواهم که سرگرمم کنید
یا ناخوشم کنید
یا سخنی بگویید
نمیخواهم دوستتان بدارم
نمیخواهم نجاتتان بدهم

بازوهایتان را نمیخواهم
شانه هایتان را نمیخواهم
من خودم را دارم
شما خودتان را دارید

بگذاریم همه چیز همین طور بماند.


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, شعر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 0:3  توسط لبخند رویایی  | 

مهربان باش

 هميشه از ما در خواست مي كنند

تا نقطه نظر ديگران را

درك كنيم

مهم نيست هر چقدر هم كه

كهنه

ابلهانه و يا

نفرت انگيز باشد. 

 

پايان

ما به سان گلهاي سرخي هستيم كه زحمت شكفتن به خود نداده ايم

در حاليكه ناگزير به شكفتن هستيم

انگار كه

خورشيد هم از شكيبايي بيزار گشته است.

 

 برگردان: ليلی مسلمي


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, شعر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:2  توسط لبخند رویایی  | 

اعتراف

 

 

انتظار مرگ را می کشم

مثل گربه ای

که روی تخت خواب می پرد


برای همسرم عمیقا متاسفم

 

جنازه ی

رنگ پریده

و خشکم را می بیند

یک بار تکانش می دهد

و شاید یک بار دیگر

 

"هانک"

 

هانک جوابی نمی دهد

 

نگران مرگم نیستم

نگران همسرم هستم

که می ماند با انبوهی از هیچ

 

می خواهم

بداند

همه شب هایی

که کنارش خوابیدم

 

حتی جرو بحث های بیهوده هم

معرکه بود

 

و کلمه های سختی

که همیشه از گفتنشان می ترسیدم

حالا شنیده می شوند:

 

دوستت دارم.   

 

 

غریبه ها

 

 

شاید باور نکنید

اما آدم هایی پیدا می شوند

که بی هیچ غمی

یا اضطرابی

زندگی می کنند.

خوب می پوشند

خوب می خورند

خوب می خوابند

از زندگی خانوادگی لذت می برند.

گاهی غمگین می شوند

ولی

خم به ابرو نمی آورند

و غالبا حالشان خوب است

و موقع مردن

آسان می میرند

معمولا در خواب


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, شعر
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23:53  توسط لبخند رویایی  | 

هیچ وقت احساس دلتنگی نکرده ام. در یک اتاق تنها بوده ام. تمایل به خودکشی داشته ام. افسرده بوده ام. حالم بد بوده. بدتر از بد. ولی هرگز احساس نکردم که کسی می تواند از در بیاید و من را از دست دردم خلاص کند. راحت تر بگم، دلتنگی هیچ وقت آزارم نداده چون همیشه تمایل وحشتناکی به گوشه گیری داشته ام. در یک مهمانی یا در یک ورزشگاه که همه در حال هلهله کردن اند، دل تنگی سراغم می آید. به قول ایبسن:" قوی ترین ادم ها، تنهاترین آدم ها هستند." جمعیت عوام رو که می شناسی، می گن : الان جمعه شبه، برنامت چیه ؟ می خوای فقط این جا بشینی؟ خب آره. بیرون چیزی جز حماقت نیست. آدم های ابله با ابلهای دیگه اختلاط می کنن. بگذار خودشونو خر کنن. من فقط شب ها بیرون میر م و در بارها قایم می شم. چون دوست ندارم در کارخانه ها قایم شم. برای میلیون ها آدم متاسفم. ولی من تنها نیستم. خودم رو دوست دارم. خودم برای خودم بهترین شکل سرگرمی ام. بیا یه کم بنوشیم!

---------------------------------


چی گیر مریض روان پزشک ها می آد؟ یک صورت حساب. فکر می کنم مشکلی که بین روان پزشک ها و مریض هاشون وجود داره این است که روان پزشک ها قضوات شون از روی کتاب هاست. در حالی که مریض به خاطر بلاهایی که زندگی سرش اورده سراغ روان پزشک ها می ره. با این که کتاب ممکنه بینش دقیقی درباره بیماری به پزشک بدهد ولی تمام ورق هاش شبیه هم هستند. ولی هر مریض با بقیه کمی متفاوته. همیشه تعداد مشکلات منحصر به فرد هر مریض از صفحات کتاب ها بیشتره. می فهمی چی می گم؟ یک عالم دیوانه وجود دارند که شغل شون این است که بگویند :" ساعتی فلان دلار، وقتی صدای زنگ را شنیدید جلسه شما تمام است." همین به تنهایی می تونه یک آدم نیمه دیوانه را کاملا محنون کنه. تازه شروع کرده به حرف زدن و تازه داره احساس خوبی می کنه که دکتر می گه :" پرستار، مریض بعدی لطفا." قصدشون شفا دادن نیست. دنبال پولت هستند. وقتی زنگ خورد "خل" بعدی را بفرستید داخل. حالا " خل" حساس ما می فهمه که همزمان با خوردن زنگ پدر او هم در آمده. هیچ محدودیت زمانی برای درمان دیوانگی وجود نداره. همین طور هیچ صورت حسابی. بیشتر روان پزشک هایی که در عمرم دیدم در مرز دیوانگی بوده اند. ولی خیلی راحت اند. فکر می کنم که خیلی راحت اند. فکر می کنم یک مریض از دیدن کمی دیوانگی بدش نیاید. نه خیلی. اه! روان پزشک ها کاملا بی مصرف اند. سوال بعدی.

*سوختن در آب، غرق شدن در آتش


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 21:39  توسط لبخند رویایی  | 

من به خوبی اعتقاد دارم. چیزی که درون مان وجود دارد و می تواند رشد کند. مثلا وقتی در جاده ای پر رفت و آمد غریبه ای به من راه می دهد تا رد شوم، قلبم گرم می شود.



برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, ناب, سخن, نقل قول از دیگران, سخن ناب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 17:4  توسط لبخند رویایی  |